X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

ساقی گاهی می نویسد

24 تیر 94 بعد از 8 سال وبلاگ نویسی در پرشین بلاگ وبلاگ قبلی را حذف کردم.

درباره من
ساقی یعنی واسطه فیض.
آرشیو

نویسنده: ساقی
تاریخ: چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت: 14:35

حس این روزها خیلی عجیبه. یه جور تعلیق که تا به حال تجربه ش نکردم. 

نمیدونم نتیجه اپلیکیشن زودتر میرسه یا ارشد. میدونم بهرحال هر کدوم که مسیر آینده م باشه اتفاق بدی نیست... ولی ته دلم میخوام که نمونم. 

این روزها کم کم کل خونواده دارن به این تصویر عادت میکنن که قراره به زودی برم. بابا چند روز پیش در مورد سفرم نصیحتم میکرد. گفتم حالا که صد درصدی نیست. گفت بالاخره یا الان میشه یا دو سال دیگه! 

هنوز واسم عادی نشده که بابا انقدر با جریان کنار اومده که حاضره بشینه و نیم ساعتی در موردش حرف بزنه.

زندایی چند روز قبل گریه کرد. گفت میترسم تو هم مثل بقیه بری موندگار بشی. (آره همون زندایی! آدمها چقدر عوض میشن... نه؟)

خاله م چند وقتیه به فکر افتاده که تشویقم کنه به ازدواج زود هنگام!! چند وقت پیش دیدم پسرخاله م تو تلگرام عکس یه آقایی رو فرستاده نوشته "ببین این چطور است؟" :))) بعد نوشت ببخشید مامان مجبورم کرد بفرستم. 

*

دیروز بعد از سه سال دوست پسر یکی از دوستهای صمیمی مو از نزدیک دیدم. همیشه یه طوری نشده بود. هر کدوم یه شهر متفاوت درس میخوندیم و تقریبا هیچوقت همزمان هر سه تا مون یه شهر نبودیم! از حدود پنج شش سال قبل میشناختمش. پسر خوب و مطبوعیه. خیلی به هم میان... 


پ.ن: عنوان در هر شرایطی منو یاد گندم می ندازه. 


نویسنده: ساقی
تاریخ: جمعه 29 مرداد 1395 ساعت: 09:22

صبح خوبیه... 

همیشه صبح های جمعه رو دوست داشتم، چون بابا هم خونه بود. نهار و صبحونه رو با هم میخوردیم. وقتی هم که خونه باشه برای صبحونه بربری تازه میگیره. 

یه بازه ای که خیلی کوچیک بودم، بابا دو شیفت کار میکرد. تقریبا فقط جمعه ها میدیدمش. یا شاید چند دقیقه عصر ها تا بیاد لباس عوض کنه، ماشینشو برداره و بره. 

خیلی وقتها منتظرش میشدم برای شام. خیلی ناراحت میشدم وقتی نمیتونستم بیدار بمونم و مامانم اصرار میکرد باید شام بخوری و بخوابی. صبح میپرسیدم کی اومد؟ مثلا میگفت دوازده. حساب میکردم ببینم چقدر دیگه باید بیدار میموندم. یا سعی میکردم ظهرا بخوابم که شب خوابم نیاد.

رابطه باباها و دختربچه هاشون، خصوصا تو سن های زیر 7 سال خیلی رابطه عجیبیه. جفتشونم سعی میکنن از هم محافظت کنن. از بهترین مزیت های مرد بودن اینه که شانسشو داری بابای یه دختربچه بشی.

یه یوزری تو یوتیوب هست به اسم How to dad. دو روزه کشفش کردم. ویدیوهاشو با دختر خردسالش گرفته. چند تاشون خیلی با نمکن. من این ویدیو و این یکی ویدیو رو خیلی دوست دارم. 

*

یکی از قناری ها امروز شروع کرد به خوندن! دیگه وقتی میبیننم فرار نمیکنن. حس عجیبیه جونوری که از مشتت کوچیکتره میشناسدت و دیگه ازت نمیترسه.

*

کم کم داره آثار تصادف از خونواده محو میشه. هرچند هنوز عیادت ها تموم نشده. 


پ.ن: برای کیمیا علیزاده خیلی خوشحال شدم. اولین خبری بود که صبح خوندم.


نویسنده: ساقی
تاریخ: یکشنبه 24 مرداد 1395 ساعت: 19:13

چه عصبانی بودم دیروز!

امروز خوبم... هوا خنکتره. هنوز کارهای نکرده به بقای خودشون باقی هستن.

هنوز عمر داره به سرعت میگذره.

از همه مهمتر هنوز فکر هفته بعد استرس زاست!

خلاصه اینکه به قول یه وبلاگ نویس، موهای زائد هنوز در حال رشدن! ولی من، با وجود یه جلسه طولانی دندون پزشکی و دندون درد خفیف و دندونی که میگن به احتمال 90 درصد به عصب رسیده، سرحالم امروز.

به این نتیجه رسیدم نحوه از خواب بیدار شدن و دمای هوا خیلی تاثیر داره رو میزان خوب بودن.

دلم استخر میخواست ظهر. با شرایط ویژه البته!!  (یو نو)


نویسنده: ساقی
تاریخ: شنبه 23 مرداد 1395 ساعت: 23:21

تو همین محله به دنیا اومدم. یه محله نسبتا قدیمی شهره با بافت سنتی.

توی همین کوچه یه خونه خراب شده هست که سالهاست هر شنبه هیات دارن. با صدای به شدت بلند.

هر شنبه شب جمع میشن و تا بعد از نیمه شب خشتک می درن و فحش میخرن به دنیا و آخرتشون.

آخه اگه مسلمونی، بدون حق همسایه به گردنت انقدره که از پیامبرت میپرسیدن ارث میبره یا نه. بارها همسایه ها شاکی شدن و آخر سر یکی پی شو گرفته متوجه شده حتی همین جلساتم برای خودشون نیست. خونه رو هر هفته اجاره میدن به یه ننه مرده ای برای هیات.

خیلی ساده میتونن صرفا انقدر امپلی فایر نذارن که من با این همه فاصله تو اتاقم آسایش و خواب نداشته باشم. 

هفته پیش انقدر پنجره رو از صدا بستم و از گرما باز کردم که روانی شدم. زنگ زدم به 110. گفت بهشون تذکر میدیم ولی نمیتونیم کاری بکنیم. باید استشهاد بگیرین برین دادسرا شکایت کنید. :/ حالا کافیه یکی زنگ بزنه بگه صدای باند عروسی شون بلنده و بزن و بکوب دارن، عین مور و ملخ مامور میریزه. (اتفاقی که تو عروسی یکی از فامیل ها افتاد اخیرا)

الان داره با تمام وجود نعره میزنه عزیز زهراااا.... عزیز زهرا تو کمرت بزنه خب. :|


نویسنده: ساقی
تاریخ: شنبه 23 مرداد 1395 ساعت: 22:47

امروز عجیب بی اعصاب و دلگیر بودم. 

شاید چون شب قبل خواب بدی داشتم.

چند ساعتی اول شب با نرگس بیرون بودم ولی وقتی برگشتم باز هم همون دلتنگی و تنگی نفس توامان گریبانگیرم شد.

یک جور حس تنهایی و ترس. شبیه حس گم شدن تو جنگل دم غروب، بعد چند ساعت پیاده روی .


نویسنده: ساقی
تاریخ: شنبه 23 مرداد 1395 ساعت: 15:46

تو خوب باش. خوبی کن. مهربان باش. به بچه ی مردم شکلات بده و لبخند بزن. برای حیوانهای تو خیابان غذا بریز. گاهی برای بقیه آشپزی کن. سعی کن بعضی وقت ها دنیا را از چشم بقیه ببینی. سوالی را که بلدی با حوصله جواب بده. پای تلفن لبخند بزن. مثل بچه ها زود آشتی کن و بدیها را از یادت ببر. بعضی وقتها برای آدمهایی که حتی شاید نشناسی از صمیم قلب غمگین شو. تو برای کسی آرزوی بد نکن. تو آزارت به کسی نرسد. تو خوب باش فقط... و به بقیه چیزها چس مثقال اهمیت نده. 

باور کن تمام چیزی که باقی می ماند همین خوبی ست. مثل غذایی که تمام شده و فقط طعمش زیر دندان مانده. 

ما تمام می شویم. بعضی از آدمها همانطور که از یک گوشه وارد زندگیمان می شوند و مدتی توی حیاط خلوت زندگی مانن پرسه میزنند،یک روز از یک گوشه دیگر بیرون می روند یا بیرون می شوند، بعضی ها ماندگارترند. به هر نحو، ما تمام می شویم و فقط طعم محومان را زیر دندان خاطره باقی می گذاریم.

کاش می دانستی ریزترین و دیده نشو ترین خوبی ها هم بعد از گذشت زمان کافی، bold میشوند.

تو خوب باش فقط، و به بقیه چیزها چس مثقال اهمیت نده.


نویسنده: ساقی
تاریخ: سه‌شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 01:02

"بیا بنویسیم روی خاک.... رو درخت....  رو پر پرنده، رو ابرا...

بیا بنویسیم روی برگ ... روی آب... روی دفتر موج، رو دریا..."

شیشه ماشین و تند کشیدم پایین.

نفس باد صدای مهستی رو خاموش کرد و چشمهامو وادار به بسته شدن کرد.

باد خیس سرد فوت کرد توی صورتم و شال از سرم باز کرد و پنجه به موهای یک وجبی روی پیشونیم انداخت. 

بوی دریا می داد باد... مجبور شدم غرق بشم دوباره.


نویسنده: ساقی
تاریخ: شنبه 16 مرداد 1395 ساعت: 16:23
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

نویسنده: ساقی
تاریخ: جمعه 15 مرداد 1395 ساعت: 09:45

خواب عجیبی میدیدم. تو فضایی بودم که باید با چند نفر تعامل میداشتم. شبیه یه نماشگاه.

دو تا پسر بودن که با هم سر لج بودیم تو خواب خیلی وقت بود همو میشناختیم.

یکیشون هی باهام بحث کرد، داد زدم مشکلت چیه؟

تو جوابش کلمه ساینس یادمه. فارسی حرف نمیزدن.

بعد اومد که ببوسدم! لبم و کنار کشیدم و پسش زدم. 

خیلی غمگین شد. پیشونیشو بوسیدم (نمیدونم چرا!!!) و گفتم اشکالی نداره. 

رفتم یه جایی شبیه راه پله طبقه بالای خونه خودمون. این دو نفر هم باهام اومدن. اون یکی اصرار داشت وقتی بوسیدت چه حسی داشتی. عصبانی بود هی برای هم شاخ و شونه میکشیدن!! 

من گفتم میخوام تنها باشم و رفتن!

بعد رفتم تو دستشویی لبمو شستم. :|


نویسنده: ساقی
تاریخ: سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت: 03:36

نتیجه تافل اومد. 113 شدم. ^_^ 

ریدینگ 30

لیسنینگ 29

اسپیکینگ 27

رایتینگ 27

آفرین بهم. 


نویسنده: ساقی
تاریخ: یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت: 22:11

حیف بود اینم نگم. تو این چند روز درگیر کتاب ها و فیلم های هری پاترم.

هرچند فیلم هاش زیادی تحریف شده و مختصر هستن و واقعا کسی که فقط فیلم ها رو ببینه حداقل 70 درصد لذت این دنیای تخیلی و ادبیات روون جی کی رولینگ و از دست داده. 

یه اخلاق خیلی زشتی دارم اونم اینه که به صورت اتوماتیک خودم همه چیز و برای خودم اسپویل میکنم و بعد ناراحت میشم از اسپویلش.

هرچند یه سری اسپویلها رم قبلا گندم یا شلدون زحمتشو کشیده بود.:))  از جمله مرگ دامبلدور و ماجرای عشقی اسنیپ و دوستی هری با جینی. 

مثلا تا اسم ویکتور کرام و دیدم گوگلش کردم و همون اول بسم الله کیسش با هرمایونی رو دیدم. :/

با این اصرار به گوگل کردن و توجه به پیشنهادات مرتبطش کلا خیلی اسپویل های پیاپی رخ داده واسم.

یا دیروز که داشتم یه کتاب و میخوندم یادم افتادم یکی از دوستام یه پروفایل پیکچری داشت که به هری پاتر مربوط بود و با عزم راسخ رفتم پیداش کردم و یه جریان دیگه رو برای خودم اسپویل کردم.

نکنید با خودتون این کارو. مثل من نباشید. 


نویسنده: ساقی
تاریخ: یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت: 22:05

امروز یه روز تابستونی گرم دیگه ست و آماده ام برم برای بار سوم دوش بگیرم.

از صبح که پا شدم رفتم خرید و 2 ساعتی برای نهار و استراحت خونه بودم تا عصر که دوباره رفتم بیرون.

یه مانتوی نخی سفید و شلوار استخونی و لباس خونه و کفش راحتی برای مسافرت پیش رو واسه خودم گرفتم. ضد آفتاب هم خریدم. همه جهت فرار از گرمازدگی.

مامان هم رنگ آبی همون مانتو رو برای خودش خرید. ده سال قبل اصلا باور نمیکردم یه روز با مامان هر دو یه مانتو رو پسند کنیم! یه روسری خوشگلم خرید که به مانتوش میومد.

اسپری و ادکلن و لوسیون خوشبو هم خریدم. از همه مهمتر یه هدیه خوب برای یه دوست گرفتم. :) هرچند پول این آخریا رو خودم دادم و به خوبی کیف پولمو لاغر کرد ولی حس خیلی خوبیه یهویی کلی خرید کردن.

عصرم با بابا رفتیم و 20 قرص نون روغنی و یه کیلو پنیر و دو کیلو عسل و ازین جور چیزا گرفت. بعدشم با کلی چونه زنی راضیش کردم و یه شلوار لی و یه تی شرت نخی و یه تی شرت اسپرت براش گرفتیم. یه جفت کفش روبازم که متنفرم مردا بپوشن هم خرید. :D

تقریبا همه باباهایی که میشناسم به طرز اغراق شده ای اینطوری ان. موقع خرید واسه خونواده شون خیلی دست و دلبازن ولی به خودشون که میرسه احساس میکنن همه چی گرونه و به چیزی نیاز ندارن فعلا!

جالبه که همین بابا دوران مجردیش خیلی حساس بوده به تیپ و قیافه ش. با موهای همیشه بلندش و کلی عینک دودی ها و ساعت های متفاوتش...

کلا بابا شدن پروسه خیلی عجیبیه. آدمها رو عوض میکنه. عمیق میکنه. 

وقتی به یکی سرزنش وار میگن "همسن پدرمی"، مساله ای که مرکز توجهه سنش نیست، مساله اینه که انتظار رفتار باباطور ازش میره. انتظار میره این تحول و تجربه کرده باشه و انسان تر شده باشه.


پ.ن: لامصب این "مالّا ژنی" نمیذاره من یه خاطره تعریف کنم آخرش به بالا منبر رفتن نکشه.

پ.ن 2: فردا بوق سحر میریم سفر. صبح میرسیم به زیباکنار. چند سالی از آخرین باری که رفتم زیباکنار میگذره. مامان اینا رفتن ولی من نبودم. دوست دارم اونجا رو.


نویسنده: ساقی
تاریخ: شنبه 9 مرداد 1395 ساعت: 11:36

شب پای لپتاپ خوابم برده بود. باد سردی وزید و بیدارم کرد. متوجه شدم پتو نکشیدم و چراغ اتاق روشنه. لپتاپ و خاموش کردم و سعی کردم بخوابم.

چراغ روشن مونده دوباره فکر جنبش روشنایی افغان ها رو به سرم آورده بود... مردمی که به وحشیانه به سلاخی کشیده شدن و آب از آب تکون نخورد، چون نور میخواستن. چون هنوز فانوس روشن میکنن تو خونه هاشون. ساعت چهار نصفه شب داشتم فکر میکردم که اشرف غنی چقدر کوره! یعنی خودش برای همین اجساد پاره پاره گریه نکرده؟  آدمها چقدر میتونن مظلوم باشن. بنی بشر همیشه یه بیچارگی خاصی داره... حتی هیتلرش شاید یه شب از دلتنگی بغض کرده باشه. باید آدمها رو دوست داشته باشیم. حتی بدترینشونو. آدمها خیلی تنهان.

*

دیروز صبح یکی از انگشترهای قیمتی بابا افتاد تو چاه حموم. رفت یکی از اون ماسماسکهایی که مکانیک ها استفاده میکنند خرید. از این چیزهای درازی که چنگک دارند و شبیه لوله دستگاه آندوسکپی هستن. بعد از چهل و پنج دقیقه تلاش، و چند دقیقه بعد از اینکه یواشکی به مامان گفتم فکر میکنم انگشترش از سیفون رد شده و نباید دیگه بگرده، ماسماسک ظفرمندانه انگشتر بابا رو با عقیق سفید درشتش آورد بیرون. شاید اگه به خودش گفته بودم اون جمله رو ناامید میشد و انگشترشو هیچوقت پیدا نمیکرد.

*

همین روزها نتیجه تافل میاد. در حالت کلی نسبت بهش سرخوشم، ولی وقتی میشینم و تمرکز میکنم روی نتیجه و سعی میکنم نمرات تک تک بخشهارو محاسبه کنم استرسش به جونم میفته.

*

عصر رفتیم باغ عمو محسن. باغ دور از شهری که نصف زیر بناشو خونه ساخته و دو دست مبل و یک جفت تخت  زوار دررفته و بساط آشپزخونه توش گذاشته و در نتیجه حس باغ به آدم نمیده. هفته قبل مار پیدا کرده بودن و با اینکه اصرار داشت بیرونش کردن هنوز توهم شنیدن صدای حرکتش رو داشتم.

زن عمو به مناسبت حضور ساقی گرام کشک بادمجون درست کرده بود. خودش میگفت بعد از ازدواج اولین باره که این غذا رو درست کرده. آب پز و تلخ بود، با کشک بسیار ناکافی. از همین تریبون رتبه دومین بدترین کشک بادمجون عمرم رو تقدیمش میکنم. رتبه اول متعلق به کشک بادمجونیه که عمه جان بعد از کبابی کردن همونطوری با پوست سرخ کرده بودن، به توصیه فلان برنامه ملعون تلویزیونی. 

*

تا به حال برای اینکه بچه هفت ساله ای که شب به قول خودش مهمون "شب خوابی" شده و مادرتون به مادرش قول داده چون فاینال داره صبح برش میگردونه خونه املای زبان گفتید؟ 

مسالمت آمیز ترین روش برای راضی کردنش که بیا با عموجون برو خونه، این بود که کتاب bag bag تو بیار به ساقی ثابت کن این جملات شکسپیری که داره املا میگه تو bag bag نیست! 

هر واژه بالای پنج سیلابی که به ذهنم میرسید میگفتم و روی میز منفی خیالی میدادم. آخر سر با این شرط که توی ماشین منتظر میمونه که عموجون بره از اتاقش bag bag و برداره قبول کرد حاضر بشه! 


نویسنده: ساقی
تاریخ: پنج‌شنبه 7 مرداد 1395 ساعت: 01:25

مارهای سرخ ِ درد، مارهای پرنقش ِ برآماسیده، می لولند در من... 

زنی در من سخت دوباره زاده می شود

-زنی نویسنده-

زنی سرخ، پا تا سر سرخ... 

زنی که بوی تند خون میدهد و گونه های زاویه دارش گُر می گیرند و مارهایش تنگ به هم می پیچند و دلش سخت بوسیده شدن میخواهد.


نویسنده: ساقی
تاریخ: سه‌شنبه 5 مرداد 1395 ساعت: 23:20
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

نویسنده: ساقی
تاریخ: سه‌شنبه 5 مرداد 1395 ساعت: 12:41

همیشه وقت آهنگ گوش کردن شافل شو فعال کنید

بعد از چند تا شجریان و همای رسیدم به I'ill take care of you .

یه لبخند گنده اومد رو صورتم...

بعضی چیزه هستن خیلی دلیل نمیخوان، خودت میدونی ته دلت. نمیدونی از کجا. ولی میدونی... 

چقد این آهنگ و دوس دارم... مرسی :*


نویسنده: ساقی
تاریخ: دوشنبه 4 مرداد 1395 ساعت: 12:37

چند هفته اخیر روزهای عجیبی بودن که به سرعت گذشتن.

مدارکمو آپلود کردم و تافل دادم.

تافل تجربه خوبی بود. هرچند فعلا نتیجه ش نیومده فکر میکنم خوب بشه.

هرچند یه جاهایی مثل آخرین بخش لیسنینگ  (با اینکه بهترین skill مه ) تمرکزمو از دست دادم ولی به گمونم خوب بود کلیتش.

مامان یه بار میگفت بعضی وقتها همه چیز سر جاشه. مثلا شلوغترین وقت روزم بره خونه مادر بزرگم ( که تو مرکز شهره و حاشیه خیابونه) یه جای پارک خوب براش پیدا میشه، میره یه بانک همیشه شلوغ و تا چند دقیقه نوبتش میشه و ...

الان تو یه مقیاس بزرگتر همچین حسی نسبت به زندگیم دارم. انگار همه چیز داره لیز میخوره میره یواشکی میره سر جای خودش...

مثل همین تافل که نگران گرمای هوا و صداهای اطرافیانم بودم، بعد تنها کسی بودم که دو طرفم کسی ننشسته بود! یعنی سیستم های مجاورم هر دو خالی بودن! دقیقا هم جلوی کولر گازی بودم. 

یا دانشگاه خودمون با اینکه نفر قبلی و نفر بعدی منو برداشته بود، منو برای استعداد درخشان برنداشت و ظرفیت و کم کرد که اول ناراحتش شدم، بعد دیدم انتخاب رشته خودم طوریه که اگه دانشگاه بهتر قبول نشم همین دانشگاه برم میداره، و چون فرصت قبول یا رد پذیرش تا آخر مرداده، چه بهتر که برم نداشتن که درگیری فکریش پیش بیاد و کاسه چه کنم دستم بگیرم...

از دیروز شروع کردم منابعی که استاد کاناداییم بهم معرفی کرده رو یکی یکی بخونم. یه قسمت فیلمی که داده بود و دیروز دیدم و امروزدنبال ریویوهاش گشتم. چند تا از مقالات جلسات اولم دانلود کردم که این هفته بخونم. 

احتمالا هفته آینده با خونواده و هفته اول شهریور تنهایی برم سفر.

خیلی آسون نیست همه چیز. ولی تابستون خوبیه...


پ.ن: اون قسمت های هری پاتر که کتابشو خوندم و دارم دانلود میکنم ببینم.  خوبه دُرک بودن.


نویسنده: ساقی
تاریخ: چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت: 21:27
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

نویسنده: ساقی
تاریخ: یکشنبه 27 تیر 1395 ساعت: 17:49

Or as Phillip Dunphy once said: I am like a "self-cleaning oven".


نویسنده: ساقی
تاریخ: چهارشنبه 23 تیر 1395 ساعت: 12:15
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

   1       2       3       4       5       ...       24